نسخه آزمایشی

 

 

نهست ۳ خرداد , ۱۳۹۷

 

 

سقراطِ خدا یا سوفلورِ تآتر: کیرکگور و نوشتن با نام‌های مستعار

برگزیده‌ای از کتابِ «چگونه کیرکگور بخوانیم»/جان دی.کاپوتو/ترجمه‌ی صالح نجفی/چاپ دوم، نشر نی ۱۳۹۶

soren kierkegaard

«نوشتن با نام‌های مستعار یا با چند نام نه مبنایی عَرَضی در شخص من، بلکه مبنایی ذاتی در خودِ تولید [یعنی علم نگارش] داشته است. شیوه‌ی نگارش که به هم به جهت خط سیرهای مختلف و هم تنوع روان‌شناسانه‌ی فردیت‌ها، به‌صورتی شاعرانه به نامتمایزبودن خیر و شر، دل‌شکستگی و سرخوشی، ناامیدی و اعتمادبه‌نفس مفرط، رنج و شعف، درد و وجد و غیره نیاز داشت عدم تمایزی که در حالت‌ آرمانی فقط با ثبات و انسجام روانی محدود می‌شود اما هیچ شخص واقعی در عالم واقع جرئت نمی‌کند یا نمی‌تواند بخواهد در محدودیت‌های اخلاقیِ واقعیتِ بالفعل با آن عدم تمایز سر کند. پس آنچه نوشته شده است از من است اما فقط تا بدان حد که من به‌وسیله‌ی سطرهایی که شنیدنی‌اند، دیدگاه زنده‌ی خلق‌کردن و فردیتی واجد واقعیت شاعرانه را در دهان او نهاده‌ام، چرا که رابطه‌ام با نوشته‌ها از رابطه‌ی یک شاعر که شخصیت‌هایی را با لسانی شاعرانه می‌آفریند هم دورتر است و با این همه در پیشگفتار، خودش همان مؤلف است. یعنی من به‌طور غیرشخصی اما به صیغه‌ی سوم‌شخص چونان یک سوفلور [متن‌رسان (درتئاتر)] هسـتم که به سیاق شعر مؤلفان را آفریده اسـت، مؤلفانی که پیـشگفتارهاشان تولید خودشـان است و نام‌هاشـان نیز هم. بدین قرار در کتاب‌هایی که با نام‌های مسـتعار نگاشته شده‌اند یک کلمه هم از من نیست. من هیچ عقیده‌ای درباره‌ی آنها ندارم مگر در مقام شخصی ثالث، هیچ شناختی از معنا و مقصود آنها ندارم مگر در مقام یک خواننده، و دورترین رابطه‌ی شخصی و خصوصی با آنها ندارم زیرا داشتن آن رابطه با وسیله‌ی ارتباطی که به صورت مضاعف بازتابانیده شده محال است… بدین قرار من مهم نیستم، یعنی اینکه من چیستم و کیستم بی‌تفاوت است، اینکه آیا در سویدای وجودم نیز چیسـتی و کیسـتی‌ام برای من بی‌اهمیت اسـت یا نه هیچ دخلی به روند این تولید ندارد… عکس من، تصویر من، و غیره همچون این موضوع که من کلاه بافتنی به سر دارم یا شب‌کلاه، فقط توجه کسانی را می‌تواند جلب کند که امر بی‌تفاوت برایشان مهم شده است ــ و شاید هم بدین علت که امر مهم برای ایشان بی‌تفاوت و بی‌اهمیت شده است.

مسئولیت، به مفهوم حقوقی و ادبی، به دوش من است اما از منظری دیالکتیکی به‌سادگی می‌توان گفت من‌ام که باعث شده‌ام تولید این نوشته‌ها در عالَم واقعیتِ بالفعل قابل شنیدن شود، که البته نمی‌تواند پای مؤلفانی را که واجد واقعیتی شاعرانه‌اند بی‌واسطه به میان کشد و بنابرین روی‌هم‌رفته بدون تناقض و با حق مطلق و بی‌چون‌وچرای حقوقی و ادبی ناظر بر خود من است… بنابراین اگر کسی دست بر قضا خواست عبارت خاصی از این کتاب‌ها را نقل کند، آرزوی من و اسـتدعای من این است که در حق من لطف کند و نام مستعارِ نگارنده‌ی هریک را ذکر کند و نه نام مرا…»

اندک صفحه‌هایی که کیرکگور به نام خودش در فوریه‌ی ۱۸۴۶ به «تعلیقه‌ی غیرعلمی نهایی» افزود و گزیده‌ای از آن را هم‌اینک خواندید منشــأ جروبحث‌های بی‌پایانی در ادبیات شده است. کیرکگور مسئولیت خلق و تألیف کتاب‌هایی را که با نام مستعار انتشار داده فقط به حیث حقوقی و ادبی گردن می‌گیرد، همچون نمایشنامه‌نویسی که دیدگاه‌هایش را نباید با جهان‌بینی‌هایی که در دهان شخصیت‌های مخلوق خویش جای داده یکی انگاشت. در عوض او از آن حیث که خالق دیگر خالقان است می‌گوید بیش‌تر به سوفلور تئاتر می‌ماند. لازم است بدانیم درباره چه چیزی سخن می‌گوید.

از نظر مشهورترین خوانندگانش، مانند هایدگر یا سارتر یا کامو، سرِ سوزنی اهمیت نداشت که مقوله‌‌ی سنت‌شکنِ «هستی» به نام مستعار کلیماکوس تدوین شد، کلیماکوسی که اعتراف کرد اصلاً «کشته‌مرده‌ی فلسفه نیست» که بخواهد «جریانی تازه در فلسفه خلق کند». اگر از ایشان به اصرار می‌خواستی درباره‌ی مسئله‌ی تألیف با نام مستعار اظهار نظر کنند، به احتمال قریب به یقین پاسخ می‌دادند که این ترفندی ادبی بیش نیست. از هرچه بگذریم اگر راه حل یک مسئله‌ی ریاضی در خواب به خاطر ما خطور کند چیزی از راه حل بودنش کم نمی‌کند. حتا نیکلاس کپرنیکوس هم که راهبی مومن و متقی بود «نظریه‌ی کپرنیکی» را صادق و حقیقی نمی‌دانست ــ زیرا «برادر نیکلاس» حقیقت را کتاب مقدس می‌جست ــ لیکن آن را تمهیدی قلم‌انداز می‌شمرد که گره از کار فروبسته‌ی دریانوردان می‌گشود. ولی این قضیه به هیچ عنوان از قوت آن نظریه نمی‌کاهد. اگر موتسارت پس از خلق شاهکاری چون «دُن جووانی» آن را «کان‌لم‌یکن می‌خواند» و آن را جوکی به زبان موسیقی معرفی می‌کرد، باز هم «دُن جووانی» را می‌داشتیم و گوش می‌کردیم. به همین ترتیب اصلاً مهم نیست که چه کسی نام خود را پای کتاب‌ها بگذارد، آنچه با نام‌های مستعار درباره‌ی مقوله‌ی هستی گفته شده «خود گویاست» و «نیازی به سخن‌گو ندارد».

متناظر با هر کتابی که کیرکگور با دست چپ در دوره‌ی تألیف با نام‌های مستعار (۱۸۴۱-۵) نگاشته، اثری با دست راست هست، گفتاری «تهذیب‌کننده» که امضای خود کیرکگور را دارد و منظور اخلاقی-دینیِ همزادِ نام مستعاردارِ خود را با بیان مستقیم روشن می‌کنند. کیرکگور را به روشنی می‌توان در سنت الاهیاتی‌یی گنجانید که تبارش به نامه‌های پولس رسول می‌رسد و از طریق آگوستینوس قدیس به مارتین لوتر و سپس کیرکگور انتقال می‌یابد، سنتی که نقش‌مایه‌های کلامیِ هبوط، قصور، گناه، فیض و ایمان را از طرفی و تعالیِ مطلق و سرمدی خداوند را از طرف دیگر مؤکد می‌سازد.

خوانندگانِ کیرکگور خود را بر سر دوراهه‌ای از مقوله‌ی «یا این/یا آن» می‌یابند: یا کیرکگورِ عالمِ الاهیات یا کیرکگورِ فیلسوف. به نظر می‌رسد هرکدام را برگزینیم خاطر کیرکگور را آزرده خواهیم کرد. چون در هر صورت درخواست او مبنی بر نادیده‌گرفتن او هنگام خواندن نوشته‌ها را نادیده خواهیم گرفت. این مناقشه در دهه‌ی ۱۹۷۰ یک‌باره زیروزبر شد، زیر تأثیر نقد ادبیِ بنیادستیزی موسوم به «واسازی» که ژاک دریدا پرورانده بود. از آن پس، و تقریباً نخستین‌بار، مکتبی از خوانندگان رفته‌رفته به اصرار کیرکگور توجه نمودند که او خود چیزی جز سبب‌سازی نبود که باعث پیدایش این کتاب‌ها شده و مسئول تولید آنها در «عالم واقعیت بالفعل بوده» و هیچ کلمه‌ای در آن‌ها نمی‌توان یافت که «از آن من باشد».

این موضع را راجر پول، نقادی دریدامشرب، تا منتهای منطقی‌اش رساند: او منتقد تفسیرهایی است که آنها را با عنوان قرائت «کندذهنان» می‌کوبد، چرا که آن‌ها بالاخره لبه‌ی چیزی را کُند می‌کنند. اینان لبه‌ی جداکننده‌ی واقعیت ذهنی شاعرانه‌ی مؤلف و واقعیت بالفعلِ هستی‌مندِ خواننده را کُند می‌کنند. نویسندگان به خوانندگان، به اشخاصی واجد هستی و حیات محسوس ــ به هر کس، از خود کیرکگور گرفته تا ما ــ وظیفه‌ی فعلیت‌بخشی را محول می‌کنند، وظیفه‌ی جهش‌کردن، وظیفه‌ی به واقعیت بدل‌کردنِ آن‌چه در میان ایشان چونان واقعیتی ذهنی، «شاعرانه» و ناب روی می‌دهد. قرائت کند‌ذهنانه لبه‌ی تیزِ طنزِ سقراطی-مسیحی و شوخ‌طبعیِ دین‌دارانه‌ای را که کیرکگور با آن به این شکاف نزدیک می‌شود کُند می‌کند، شکافی که او در این‌جا به‌منزله‌ی «واقعیتِ ذهنیِ فاصله‌گذارِ رقص» با «واقعیتِ ذهنیِ سبک‌بال و بازتافته‌ی مضاعفِ مؤلفی واجد واقعیتی شاعرانه» وصف می‌کند. بازی است که مهم است ــ بازی شاعرانه‌ی تولید متن‌هایی با نام‌های مستعار – نه کیرکگور. کیرکگور مجلسِ رقصِ امکان‌های گونه‌گون را پیش چشم خواننده بر پای می‌دارد، رقص جهان‌بینی‌هایی که چندین بازیگر به قالب بیان می‌ریزند و او خواننده را به بازی‌شان دعوت می‌کند. ولی وظیفه‌ی خواننده است که برای خود دست به انتخاب بزند، تصمیم بگیرد، هستی داشته باشد ــ یعنی ساحت ذهنی را به واقعیت بالفعل بدل سازد، این واقعیت‌های ذهنی را به جریان هستی‌ انضمامی مبدل گرداند، جهش کند.

تفاوت «مؤلف» و «خواننده» را همچون تفاوت بین دو «موضع» مختلف در نظر بگیرید، موضع فرستنده‌ای مثالی و موقع گیرنده‌ای واقعی. از این منظر حتا سورن آبو کیرکگور هم در مقام شخصی واقعی مسئول زندگانی خویش، در موضع یک خواننده قرار می‌گیرد. کیرکگور هم یکی از «گیرندگان» این حرف‌های راجع به مسیحی‌شدن است، نه همچون یک مؤلف یا صاحب‌نظر و بس به دور از آن‌که هم‌اینک به‌طور بالفعل مسیحی باشد؛ به همین جهت او می‌گوید این کتاب‌ها بخشی از روند تعلیم و تربیت خودش بوده است، نکته‌ای که بسیاری از مؤلفان تصدیق خواهند کرد. (پزشک ــ خودت را معالجه کن. مؤلف ــ خودت را بخوان.) «مؤلف» موضعی است واقع در ساحت واقعیت ذهنی، و واقعیت بالفعل او اهمیت ندارد. شاید به یقین ندانیم نام مؤلف اصلی چیست و ندانیم که «هومر» یک تن بوده یا چندین تن، نام قلمی بوده یا نام مستعار، تخلص شاعری بوده یا قس علی هذا. به‌کارگرفتن یک نام مستعار کاری نمی‌کند به جز دامن‌زدن یا ملموس‌ساختن چیزی که از لحاظ ساختاری در مورد هر «مؤلفی» صدق می‌کند. مؤلف واقعی را می‌توان شخصیتی تجربی، روان‌شناختی، تاریخی در نظر گرفت. یا کسی که مجموعه‌ی داستان‌های مردی را که به صورت شفاهی و سینه‌به‌سینه به یادگار مانده گردآورده و به‌صورت مکتوب درآورده، یا به‌مثابه‌ی علت واقعی یا فاعلیِ کتاب‌ها، شخصی که چک‌های مربوط به حق‌التألیف را با پُست برای او می‌فرستند. مؤلف را در ضمن می‌توان فی‌حدذاته در نظر گرفت، «موضعی» که امکان‌های ذهنی و مثالی از آن نشئت می‌گیرند، درحالی‌که «ما» در «موضع خوانندگی» جای می‌گیریم، موضعی که همواره در ساحت «هسـتی انضمامی» قرار دارد. where to buy methylprednisolone.

در «مفاهمه‌ای با خواننده»، پیوستی که به نام یوهانس کلیماکوس به کتاب افزوده شده و درست قبل از «توضیحِ» کیرکگور آمده، کلیماکوس می‌گوید در طلب «آموزگارِ هنرِ دوپهلوی تفکر درباره‌ی هستی و هستی‌داشتن» است. دوپهلویی مدنظر او مشکلی است که آموزگار در کشاندن فرد از ساحت «فکرکردن» به عرصه‌ی «هستی‌داشتن» پیشِ رو دارد. این مهم به آموزگاری نیاز دارد که دل به دریا بزند و «در آزادیِ شخصیِ شخصی دیگر مداخله» جوید. کیرکگور صحه می‌گذارد بر دوپهلوییِ نوشتن کتابی درباره‌ی مسیحیت که می‌گوید مسیحیت را نباید در یک کتاب جست و می‌گوید مسیحیت به‌تمامی در بین فرد و خدا جای دارد. اگر خواننده به حرف مؤلف اعتماد ورزد، درست به همین علت کتاب را غلط فهمیده است. او سودای خواننده‌ای را به سر دارد که «بتواند بفهمد نوشتن یک کتاب و باطل‌خواندنِ آن فرق می‌کند با خودداری‌ورزیدن از نوشتنِ آن، و درک کند که نوشتن کتابی که نمی‌خواهد برای کسی مهم باشد فرق می‌کند با نانوشته‌گذاشتنِ آن».

هنر برقراریِ ارتباط ظریف از امر خلاف‌آمدی مایه می‌گیرد که ژاک دریدا پارادوکسِ‌ هدیه می‌نامد: اینکه بدانی چگونه به کسی هدیه بدهی بدون آنکه در گیرنده‌ی هدیه احساس وابستگی به وجود آوری. وظیفه‌ی نویسنده این است که به خوانندگان کمک کند تا استقلال و آزادی خودشان را پیدا کنند ــ آن هم بدون وابسته‌شدن به مؤلف. اگر خوانندگان به کمک مؤلف روی پای خودشان بایستند، آن‌گاه باید گفت ایشان روی پای خود نایستاده‌اند. پس کمک مؤلف باید نامرئی باشد و خواننده نباید بفهمد مؤلف کاری کرده است. پس وظیفه‌ی خواننده هم این است: «روی پای خود ایستادن ــ با کمک دیگری». کیرکگور می‌گوید در این «خط تیره»ی کوچک، «تفکر نامتناهی به بدیع‌ترین وجه ممکن گنجانیده شده و بزرگ‌ترین تناقض برطرف گردیده». «فرد یکتا» را ایستاده می‌بینیم؛ بیش از این هیچ نمی‌توان دید. کمک مورد بحث پس پشت این خط تیره پنهان است. در این‌جا کیرکگور به آن «رذل شریف» عهد باسـتان اشـاره می‌کند، به سقراط، همو که فهمید «عالی‌ترین کاری که فردی می‌تواند در حق دیگری بکند این است که او را تعلیم آزادی دهد، یاری‌اش کند تا روی پای خودش بایستد» و این یعنی یاری‌دهنده باید خود را گمنام، نامرئی و اصلاً هیچ گرداند. فکر کیرکگور این بود که سقراطِ خدا باشد، قابله‌ای مسیحی که به تولد مجدد مسیحی کمک کند و خود خموشانه از صحنه‌ی نمایشی که در خلوت بین فرد و فیض خدا روی می‌دهد بیرون برود.

کیرکگور این‌ همه را در قالب پژوهشی شادمانه و گیرا می‌ریزد که نخستین نمونه از نوع خود در جهان معاصر است ــ نیچه دومین نمونه است ــ نمونه‌ی آن‌چه می‌توان فلسفه‌ی فلسفه‌ستیزش نامید یا‌ آنچه امروز فلسفه‌ی مابعد مدرن می‌نامیم که در آن «مدرن» به معنای شیوه‌ی اندیشیدنی عقل‌زده یا به تعبیر کیرکگور «عینی‌نگر» است (نیچه این شیوه را «روحِ سنگینی» می‌نامید). کیرکگور به جای آنکه یک بار تا همیشه فلسفه را پشت سر بگذارد و پرونده‌اش را الی الابد ببندد، تغییری در پارادایم تفکر پدید آورد که به انقلابی در فلسفه انجامید. حمله‌ی او به فلسفه‌ی سنتی فلسفه‌ای نو آفرید، فلسفه‌ای در معرض حمله‌ی دائمی که در مورد کیرکگور فلسفه را از قلمرو نظریه‌پردازی بیرون می‌کشد و ریشه‌هایش را در بافت عذاب‌کشیده‌ و شکنجه‌دیده‌ی تجربه‌ی انضمامیِ انسان استوار می‌سازد، بسی عمیق‌تر از آنچه تا آن روز ممکن بود. او آغازگر یکی از پروژه‌های محوری فلسفه‌ی معاصر بود که توجه فیلسوفان را از نو به وجه انضمامی و ملموس زندگانی در واقعیت بالفعلش و پیش از تحریف به‌وسیله‌ی عدسی تأمل و باریک‌اندیشی بازگردانـد. کیرکگور گفتار فلسفی تازه‌ای پی ریخت، گفتـاری که خود با حفظ فاصله‌ای رندانه و مطایبـه‌ای بی‌چون‌وچرا با آن برخورد می‌کرد و بهترین رشحه‌های قلمش را نثـار مطایبه‌پردازان و طنزنویسان کرد. لکن هیچ‌ یک از جنبش‌های فلسفی بزرگی که در تفکر اروپاییِ قرن بیستم سر برآوردند ــ از «اگزیستانسیالیسم» تا «واسازی» ــ از نفوذ و تأثیر قاطع او برکنار نماند.

 «چگونه کیرکگور بخوانیم»؛ جان دی.کاپوتو؛ ترجمه‌ی صالح نجفی؛ نشر نی


 

به این پست امتیاز دهید.
به این مطلب امتیاز دهید:

© استفاده از مطالب نَهَست در هر رسانه و قالبی (اعم از چاپی، صوتی، تصویری، اینترنتی و غیره) تنها با ذکر کاملِ منبع و مؤلف مجاز است.

گذاشتن دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخش های ضروری با علامت (*) مشخص شده اند.